کوچه دلتنگی
جایی برای حرف های دل
پيرمردى صبح زود از خانه اش بيرون آمد.پياده رو در دست تعمير بود به همين خاطر در خيابان شروع به راه رفتن كرد.ناگهان ماشينى به او زد.مرد به زمين افتاد.مردم دورش جمع شدند و او را به بيمارستان رساندند. پس از پانسمان زخمها پرستاران به او گفتند كه آماده ى عكس بردارى از استخوانها باشد.پيرمرد در فكر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت كه عجله دارد و نيازى به عكس بردارى نيست.پرستاران سعى در قانع كردن او داشتند ولى موفق نشدند.براى همين از او دليل عجله اش را پرسيدند. پيرمرد گفت:"همسرم در خانه ى سالمندان است.من هر صبح به آنجا مى روم و صبحانه را با اومى خورم.نمى خواهم دير شود!" پرستارى به او گفت:"شما نگران نباشيد.ما به او خبرمى دهيم كه امروز ديرتر مى رسيد." پيرمرد جواب داد:"متاسفم.او بيمارى فراموشى دارد و متوجه چيزى نخواهد شد و حتى مرا هم نمى شناسد." پرستارها با تعجب پرسيدند:"پس چرا هر روز صبح براى صرف صبحانه پيش او مى رويد در حالى كه شما را نمى شناسد؟" پيرمرد با صداى غمگين و آرام گفت:"اما من كه مى دانم او چه كسى است." بچه كه بودم مامانم يه قصه برام تعريف مى كرد كه خيلى دوسش داشتم.قصه ى خاله سوسكه كه براى پيدا كردن شوهراز خونه بيرون مى ياد و قبل از اينكه به همدان برسه همسر مورد علاقشو پيدا مى كنه و با هم ازدواج مى كنند(من هنوز متوجه نشدم چه جورى يه سوسك مى تونه با يه موش ازدواج كنه!) نمى دونم چند نفرتون اين قصه ى خوشگلو شنيديد منم قصد ندارم اين داستانو بنويسم(البته اگه متقاضى زياد باشه شايد تو پست بعدى براتون نوشتم.اگه كسى ازم بخواد؟؟؟وگرنه كه هيچى) مى خوام اتفاق مهمى كه بعد ازدواجشون افتادو براتون تعريف كنم.اين داستانومادربزگ مامانم با لهجه ى شيرين مازندرانى براش تعريف كرد و اونم براى من و منم به زبون فارسى محاوره اى و استفاده از كمى مازندرانى(البته واسه اونايى كه مازندرانى شون زياد خوب نيست-ازجمله خودم-مازندرانى رو با لهجه ى انگليسى و ترجمه ى فارسى نوشتم)براى دوستاى گلم. حتما الان تو دلتون داريد داريد مى گيد اين دختره چقدر بچست.خجالت نمى كشه با اين سنش!!!بچه ها وقتى بزرگ مى شن ديگه نمى تونن بچه باشن چون ديگه دلشون مثل بچه ها پاك نيست.كاشكى هميشه بچه بودم. زود قضاوت نكنيد.پيشنهاد مى كنم-اگه واقعا عاشقيد-حتما يكبارهم كه شده اين قصه رو بخونيد.دوست دارم بدونم بعد از خوندنشم بازم بهم مى گيد بچه؟؟ خوب تا بيشترازاين از پرحرفى هاى من خسته نشديد بريم سراغ داستان. خونه ى خاله سوسكه وآقا موشه نزديك قصر پادشاه بود و اونا هروقت كه چيزى لازم داشتند از قصر برمى داشتند.يه روز مثل هميشه آقا موشه براى تهيه ى غذا به قصر رفت وخاله سوسكه هم رفت كنار رودخونه لباساى آقا موش رو بشوره كه يكهو پاش ليز مى خوره و مى يوفته تو آب.شانسى كه مى ياره گيسش به چوبى كه تو مسيررود بود گير مى كنه.داد مى زنه:"كمك.كمك."همين طور كه كمك مى خواست چشمش مى خوره به پسر پادشاه كه داشت با اسب از كنار رودخونه رد مى شد.خاله سوسكه به پسر پادشاه مى گه:"شاه پسرك,شاه پسرك بور م موشك بار(باو) بيه كل كل گوشك بار بيه ته ناز خانم او دكته گيس گلم چو دكته Shahe peserek,shahe peserek boor me moosheke bar biye kel kele goosheke bar biye. Te naz khanem oo dakete gise gelem choo dakete پسر پادشاه,برو به آقا موشه من با اون گوشاى قشنگش بگو بياد كه خانم نازت داخل آب افتاده و گيس خوشگلش داخل چوب گير كرده. پسر پادشاه بر مى گرده به قصرو آقا موش رو پيدا مى كنه كه مشغول بردن قند به خونشه.ماجرا رو براش تعريف مى كنه.آقا موشه تا مى شنوه مى ره يك هويج مى ياره وبا دندوناش يه نردبون هويجى درست مى كنه ومى ره خاله سوسك رو نجات مى ده. از اونجايى كه خاله سوسكه مدت زيادى توى آب سرد رودخونه شناورمونده بود سرما مى خوره.آقا موشه هم چون خاله سوسك رو خيلى دوست داشت,بخاطر اينكه زودترحالش خوب بشه تصميم مى گيره يه آش خوشمزه براش درست كنه.با دقت مواد آش و توى ديگ مى ريزه.اما چون ديگ خيلى بزرگ بود مى ره يه چهارپايه مى ياره ومى ره روش كه آش وهم بزنه ناگهان.... چارپايه سر مى خوره وآقا موش عاشق پيشه ى قصه ى ما مى يفته تو آش و مى ميره. خاله سوسكه هم چون از ته قلبش آقا موش رو دست داشته تا آخر عمرش سياه مى پوشه و ازدواج نمى كنه. دوست دارم اين دفه يكم حرف دل خودمو بزنم.اصلا اين وب لاگو واسه همين ساختم.البته تا حالاشم هر چى نوشتم اشاره ى غير مستقيمى به چيزايى بود كه تو دل و ذهنم مى گذره. انسانها از لحاظ اعتقادى به سه دسته تقسيم مى شن: 1. كسايى كه اونقدر ايمانشون قوى كه حتى در برابر شيطان هم كم نميارن(خوش به حالشون) 2. افرادى كه به هيچ چيزو هيچ كسى اعتقاد ندارند و فقط براى افكار پوچ خودشون ارزش قائلند و كلا منكر همه چيزند. 3. و اما دسته سوم... انسانهاى سردرگمى هستند كه موندن چيكار كنن.نه مى تونن اونقدر پست باشن كه خداى به اين بزرگيو منكر بشن و نه اونقدر اراده دارن كه از خواهشهاى نفسانيشون به راحتى بگذرن. مى گن زمان خودش همه چيو درست مى كنه اما اين حرف وقتى درسته كه ما در طول زمان مرتكب اشتباهى نشيم كه يك عمر به خاطرش پشيمون باشيم.اون موقع حتى گذر زمان هم تاثيرى نداره. پس تا اونجايى كه بتونم سعى مى كنم دچار چنين اشتباهى نشم(ان شاء الله) شايد خيلى ها به اين طرز فكر من بخندن و بخاطر اينكه به خاسته هاى نامعقولشون پاسخ مثبت ندادم از من بدشون اومده باشه(خودشون مى دونن كياو مى گم) واسه من مهم اينكه پيش خداى خودم شرمنده نباشم(گرچند گاهى اوقات كارى كردم كه...) امروز چقدر دلم گرفته.غروب پنجشنبستو بازم هواى ديدنشو كردم.اما از وقتى كه اون خوابو ديدم از اومدنش مى ترسم.مى ترسم بيادو من رو سياهو قبول نكنه.دوستان واسم دعا كنيد.
| Design By : Night Skin |

