تبليغاتX
کوچه دلتنگی

کوچه دلتنگی

جایی برای حرف های دل

 

۲۰خرداد روز جهانی صنایع دستی مبارک

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 18:26  توسط ستاره کوچولو  | 

۷ اردیبهشت روز گرافیک مبارک باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 12:58  توسط ستاره کوچولو  | 

"بسمه تعالى"

ترم1 اين رشته جديد هم مثل ترم هاى رشته قبليم به سرعت گذشت اما شيرين تر از ترم1 IT گذشت چون علاوه بر اينكه همه واحدهارو بانمره هاى تقريبا خوب پاس كردم يكى از درسامو 19 شدم.البته ميتونستم 20 بشم اما خودشيرينى كردم و گفتم:"استاد من لياقت 20 ندارم." چه مى دونستم استاد انقد حرف گوش كنه.همون موقع ياد اين ضرب المثل افتادم­­.(لعنت بر آن دهان كه بى موقع باز شود)

به هرحال خداروخيلى شكر مى كنم كه تونستم وارد اين رشته بشم.باوجود اينكه سر پروژه هندسه نقوش1 از نظر جسمى و عصبى خيلى بهم فشار اومد و باكم خوابى وبى خوابى وگرفتگى عضلات مواجه شدم ولى باتمام وجودم كارمى كردم و عشق مى كردم.همين جا دعا مى كنم كه خدا به استاد توكلى-استاد اين درسم-سلامتى و عمر باعزت بده.

ازاونجايى كه تعداد همكلاسى هام 23 نفر بيشتر نبودند باهمه دوست شدم البته متاسفانه چندتاشون نيمه متمركز قبول شدند و بايد اين ترم از اين رشته انصراف بدند و برند.دلم براشون تنگ ميشه بخصوص برا ياسمن كه شيطون كلاسمون بود.

دعاى پايانى:

      ان شاءالله همه دوستام هرجا و توهر رشته اى هستند موفق و از رشتشون راضى باشند.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 15:47  توسط ستاره کوچولو  | 

"بسمه تعالى"

بلاخره بعد از سالها استقامت موفق شدم تو رشته هنرى مورد علاقم قبول بشم.(البته تقريبا موردعلاقه چون رشته گرافيك شاخه ى انيميشن رو از همه رشته هاى هنرى بيشتر دوست دارم اما خوب،بازم خدارو شكر)

از رشته فناورى اطلاعات يا همون IT خودمون بدم نميومد حتى باعث شد دوستاى خيلى خوبى پيدا كنم اما مگه آدمى مثل من كه از بچگى عشق هنربوده و احساسات لطيفى دارهJ  مى تونه تو رشته ى خشكى مثل IT ادامه تحصيل بده !

بله،بلاخره بعد از 3ترم درجا زدن تصميم جدى گرفتم و شروع كردم براى كنكورهنرخوندن.كسى مشوقم نبود اما همين قدركه بخاطر ول كردن رشته قبليم اونم بد از2سال زياد بهم سركوفت نزدند خودش كمك بزرگى بود.

تا اينكه تلاشهام جواب داد و از3رشته انتخابى كه داشتم(البته هر3 صنايع دستى بود چون بدبختانه تو مازندران غيرازاين رشته هنرى ديگه اى وجود نداره) در رشته صنايع دستى پيام نور بابل قبول شدم.اولش تعجب كردم،پيام نور كه يه دانشگاه كتاب محوره چطور مى تونه رشته كاملا عملى واستاد محورى مثل صنايع دستى داشته باشه!!!

اما بعد از يك هفته(4جلسه) ديدم كه پيام نورهم آره!!!همين ترم اولى بهمون 15واحد دادند!كه من 5 واحد عمومى رو تطبيق دادم.3واحد هم كارگاه طراحى(عملى)داريم.در ترم هاى آينده كارگاه هاى 9گانه خواهيم داشت كه شامل: "كارگاه عكاسى،سفال،شيشه،فلز،فرش،چوب و..."

واقعا ازاينكه تو اين رشته قبول شدم خوشحالم چون هم يه صنعته هم يه هنركاربردى اما جاى يه نفركه دوست داشتم تواين لحظه هاى شاد باهام شريك باشه خيلى خاليه.

  هركى مى پرسه حالمو ميگم همه چيزعاليه                 هيچ كى نمى دونه چقدرجاى تو اينجا خاليه

 

                     دعاى پايانى " خدايا همه آرزومندان را به آرزوهاشون برسون"

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 12:33  توسط ستاره کوچولو  | 

به سبک شعر اهل کاشانم سهراب سپهری متنی گفتم.نمی دونم کسی خوشش میاد یا نه؟!به هر حال چیزیه که از دل بر اومده.

 

اهل ساری هستم

روزگارم شاد نیست

تکه قلبی دارم،خرده خرده،در درون پژمرده

دلبری دارم،بهتر از فرهاد

ذوقکی،بهتر از سرو خزان

وخدایی که در این نزدیکیست

لای نقاشی هام،روی این برگ و قلم.....

 

من غریبم اینجا

همدمم تنهایی است

شب،هم آواز من است

دل پر درد مرا می فهمــد

غم دوری،غم ذلت،غم عشق

خواب در چشم ترم می شکنند

 

گیج

 گم راه

 پریشان حالم

خسته ازاین زندان

منتظر،چشــم به راه

 

آی آدمهـــا

خواهشی می دارم

 من ز شما

نگذارید هیچگاه

فاصله بین دو تا مرغ رها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 1:35  توسط ستاره کوچولو  | 

آیا می دونستید...........

 

 ونسان ون گوک

در1853 در دهکده ی کوچک گروت ـ زوندرت هلند متولد شد و در1890دراورـ سورـ ئوآز فرانسه زندگی را وداع گفت.

ون گوک که ازسه نقاش معروف پست امپرسیونیست است،بعد ازپرداختن به کارهای مختلف ازجمه تبلیغ دینی،دردهه1880 نقاشی را آغازکرد.زیرنظر آنتوان موه درلاهه ودر مدت کوتاهی درآنورس هنرآموزی کرد و در1886 به پاریس رفت که درآن برادرش،تئو،به عنوان فروشنده ی تابلوهای نقاشی مشغول فعالیت بود.

درپاریس با گوگن،امپرسیونیست ها و نئوامپرسیونیست ها آشنا شد.در1888 به شهرآرل درجنوب فرانسه رفت وسعی کرد که هنرمندان پاریسی را به گرد خود جمع آورد.

گوگن تنها هنرمندی بود که به وی پیوست و زندگی 2ماهه ی آن دو درکنار یکدیگر به نزاعی شدید منتهی شد و

ون گوک در یک حمله ی عصبی بخشی از نرمه ی گوش خود را برید.

در1889به اراده ی خویش به تیمارستان سن رمی نزدیک آرل رفت،در1890 تیمارستان را ترک گفت و دراورـ سورـ ئوآز با گلوله ای به زندگی خود پایان داد.

آثارپرشمار ون گوک (متجاوزاز 800 نقاشی و 700 طراحی) طبیعت بی جان،تک چهره ها (بسیاری ازخود نقاش) و مناظررا شامل می گردند.

زندگی ون گوک با فقروبیماری سپری شد و در زمان حیاتش شهرتی کسب نکرد،فقط توانست یکی از تابلوهایش را به فروش برساند.مجموعه نامه های ون گوک به برادرش تئو (که بیش از 750 نامه راشامل می گردد) منبع گسترده ی اطلاعات درباره ی هدف های زیباشناختی و بحران های روحی او به شمارمی رود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 17:43  توسط ستاره کوچولو  | 

وب لاگ جونم تولدت مبارک

دلم میخاست همون دیروز که سالروز تاسیس وب لاگم بود این پست می ذاشتم اما متاسفانه امتحانات نذاشتن.

حالا هم دیر نشده.

وب لاگ جونم تولدت مبارک

ای شالا صد ۱۰۰ ساله شی

نه ۱۲۰ ساله شی

نه ۱۲۰ سال کمه

همیشه زنده باشی

یه متن خوشگلم اخیرا گفتم که دوست داشتم تو این پست بذارم.ببخشید اگه یکم غمناکه

جای ما اینجا نیست

کسی حرف دل مارا نشنید

کسی از غصه ی پنهون دل ما نپرسید هرگز

کسی حتی

به این کوچه ی دلتنگی ما پا نگذاشت

کسی جز تو مرا دوست نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 12:44  توسط ستاره کوچولو  | 

بی مقدمه 1

آنگاه که در سینه ات رازی را پنهان کرده ای،بدان که آزادی!

 آنگاه که چشمهایت از خود بیخود شده و در حال معصیتند،بدان آزادی!

 آنگاه که دو دیده را بر هم می نهی و به افکارت اجازه می دهی که تا ناکجا بروند،بدان که آزادی!

آنگاه که توبه می کنی،شیطان را از خود می رانی وامید به سخاوت رب العالمین داری، بدان که آزادی!

آنگاه که قصد می کنی به خانه اش روی و وضوسازی با آب زمزم و دیدگان را روشن و رخت را تذهیب نمایی،بدان که آزادی!

آنگاه که بر سجاده نشسته و دو دستت را به سوی پروردگارت دراز می کنی و هر آنچه می خواهی از او طلب می کنی، بدان که آزادی!

 تو آزادی،آری تو آزادی

 قدرت تفکر و حق انتخاب داری و می توانی آنچه را که موجب سعادت و کمال توست بر گزینی و یا در گرداب گناه فرو روی؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 18:2  توسط ستاره کوچولو  | 

"بسمه تعالـــــــــــــــــــی"

 

امروز با رقیه و عاطفه رفته بودیم سایت دانشگاه که برای امتحان دوشنبه Excel تمرین کنیم.بعد از  چند ساعت کار کردن خسته شدیم و اومدیم بوفه دانشگاه که یه چیزی بخریم.بعد بچه ها چشمشون خورد به انجمن شعر دانشگاه که تازه شروع شده بود.پیشنها دادن ما هم امروز به عنوان مهمان بریم تو جمعشون بشینیم.منم که از خدا خاسته،قبول کردم.

 

شعرهاشون خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دل نشین بود،به خصوص تصنیفی که در مورد امام رضا(ع) بود،اشک منو در آورد.

 

من از غزل "گاهی" خانم زهره کشاورز(دانشجوی حقوق قضایی) هم خیلی خوشم اومد که دیدم حیفه دوستان علاقه مند به شعرم اونو نخونن و با اجازه ای که از خودشون گرفتیم تو پست امروزم می گذارم.

 

 

* گاهـــــــــــــــــــــــــــی *

 

تمام هستی ام از سنگ می شود..........گاهی

دلم برای تپـــــش تـــنگ می شود..........گاهی

 

غرور می شکــــــــــــــــــــند عشق را درون دلم

میان عقل و دلم جنــــگ می شود..........گاهی

 

برای گــــــــــــــــــــــــــم شدن خاطراتت از یادم

دلم به هر رسنـــــی چنگ می زند..........گاهی

 

ز دست خاطره هایت به تنــــــــــــــــــگ می آیم

و پای حافظه ام،لنـــــــگ می شود..........گاهی

 

کـــــــجا؟...و کــی؟...چرا عاشقت شدم؟!...آیا...

توهم...دلت...چو دلم....سنگ می شود گاهی؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 19:3  توسط ستاره کوچولو  | 

زمان می خواهید زمان بی اندازه و اندازه ناپذیررا اندازه بگیرید. ومی خواهید مطابق فصل هاو ساعت های خودتان و حتی روحتان رفتار کنید.حتی می خواهید زمان را رودی سازید و در کنارش بنشینید وگذر آب های آن راببینید و صدای ریزش آن رابشنوید. اگرخودرا به زمان محدود نکنی به درستی درمیابی که زندگی محدودیت زمان را نمیداند. ومی داند که دیروز همین خاطرهء امروزاست و فردا رویای امروز. ونیرویی که در تو می خواند و می انیشد،هنوز در همان ثانیه ی اولی است که ستاره هارا در آسمان پراکند. کیست بین شما که نداند نیروی مهر ورزیش بی انتهاست؟ با این وجود،کیست که نمی داند این محبت،بدون پایان،در عمق وجودش در بند است و از فکر مهربانی به فکردیگر و ازعمل محبت آمیزی به کارهای محبت آمیزدیگرانتقال نمی یابد؟ و زمان،آیا زمان هم چون محبت تقسیم ناپذیر و لامکان نیست؟ لیک اگر ناگزیرید که زمان را دراندیشه هایتان به فصل های مختلف تقسیم کنید،پس بگذارید هرفصلی همه ی فصل های دیگررادربرگیرد. وبگذارید اکنون،با یادها گذشته را در آغوش گیرد و آینده را با شوق و مهربانی.
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 10:27  توسط ستاره کوچولو  |