|
به سبک شعر اهل کاشانم سهراب سپهری متنی گفتم.نمی دونم کسی خوشش میاد یا نه؟!به هر حال چیزیه که از دل بر اومده.
اهل ساری هستم روزگارم شاد نیست تکه قلبی دارم،خرده خرده،در درون پژمرده دلبری دارم،بهتر از فرهاد ذوقکی،بهتر از سرو خزان وخدایی که در این نزدیکیست لای نقاشی هام،روی این برگ و قلم.....
من غریبم اینجا همدمم تنهایی است شب،هم آواز من است دل پر درد مرا می فهمــد غم دوری،غم ذلت،غم عشق خواب در چشم ترم می شکنند
گیج گم راه پریشان حالم خسته ازاین زندان منتظر،چشــم به راه
آی آدمهـــا خواهشی می دارم من ز شما نگذارید هیچگاه فاصله بین دو تا مرغ رها
ونسان ون گوک در1853 در دهکده ی کوچک گروت ـ زوندرت هلند متولد شد و در1890دراورـ سورـ ئوآز فرانسه زندگی را وداع گفت. ون گوک که ازسه نقاش معروف پست امپرسیونیست است،بعد ازپرداختن به کارهای مختلف ازجمه تبلیغ دینی،دردهه1880 نقاشی را آغازکرد.زیرنظر آنتوان موه درلاهه ودر مدت کوتاهی درآنورس هنرآموزی کرد و در1886 به پاریس رفت که درآن برادرش،تئو،به عنوان فروشنده ی تابلوهای نقاشی مشغول فعالیت بود. درپاریس با گوگن،امپرسیونیست ها و نئوامپرسیونیست ها آشنا شد.در1888 به شهرآرل درجنوب فرانسه رفت وسعی کرد که هنرمندان پاریسی را به گرد خود جمع آورد. گوگن تنها هنرمندی بود که به وی پیوست و زندگی 2ماهه ی آن دو درکنار یکدیگر به نزاعی شدید منتهی شد و ون گوک در یک حمله ی عصبی بخشی از نرمه ی گوش خود را برید. در1889به اراده ی خویش به تیمارستان سن رمی نزدیک آرل رفت،در1890 تیمارستان را ترک گفت و دراورـ سورـ ئوآز با گلوله ای به زندگی خود پایان داد. آثارپرشمار ون گوک (متجاوزاز 800 نقاشی و 700 طراحی) طبیعت بی جان،تک چهره ها (بسیاری ازخود نقاش) و مناظررا شامل می گردند. زندگی ون گوک با فقروبیماری سپری شد و در زمان حیاتش شهرتی کسب نکرد،فقط توانست یکی از تابلوهایش را به فروش برساند.مجموعه نامه های ون گوک به برادرش تئو (که بیش از 750 نامه راشامل می گردد) منبع گسترده ی اطلاعات درباره ی هدف های زیباشناختی و بحران های روحی او به شمارمی رود.
دلم میخاست همون دیروز که سالروز تاسیس وب لاگم بود این پست می ذاشتم اما متاسفانه امتحانات نذاشتن.
حالا هم دیر نشده. ای شالا صد ۱۰۰ ساله شی نه ۱۲۰ ساله شی نه ۱۲۰ سال کمه همیشه زنده باشی یه متن خوشگلم اخیرا گفتم که دوست داشتم تو این پست بذارم.ببخشید اگه یکم غمناکه جای ما اینجا نیست کسی حرف دل مارا نشنید کسی از غصه ی پنهون دل ما نپرسید هرگز کسی حتی به این کوچه ی دلتنگی ما پا نگذاشت کسی جز تو مرا دوست نداشت
آنگاه که در سینه ات رازی را پنهان کرده ای،بدان که آزادی!
"بسمه تعالـــــــــــــــــــی" امروز با رقیه و عاطفه رفته بودیم سایت دانشگاه که برای امتحان دوشنبه Excel تمرین کنیم.بعد از چند ساعت کار کردن خسته شدیم و اومدیم بوفه دانشگاه که یه چیزی بخریم.بعد بچه ها چشمشون خورد به انجمن شعر دانشگاه که تازه شروع شده بود.پیشنها دادن ما هم امروز به عنوان مهمان بریم تو جمعشون بشینیم.منم که از خدا خاسته،قبول کردم. شعرهاشون خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دل نشین بود،به خصوص تصنیفی که در مورد امام رضا(ع) بود،اشک منو در آورد. من از غزل "گاهی" خانم زهره کشاورز(دانشجوی حقوق قضایی) هم خیلی خوشم اومد که دیدم حیفه دوستان علاقه مند به شعرم اونو نخونن و با اجازه ای که از خودشون گرفتیم تو پست امروزم می گذارم. * گاهـــــــــــــــــــــــــــی * تمام هستی ام از سنگ می شود..........گاهی دلم برای تپـــــش تـــنگ می شود..........گاهی غرور می شکــــــــــــــــــــند عشق را درون دلم میان عقل و دلم جنــــگ می شود..........گاهی برای گــــــــــــــــــــــــــم شدن خاطراتت از یادم دلم به هر رسنـــــی چنگ می زند..........گاهی ز دست خاطره هایت به تنــــــــــــــــــگ می آیم و پای حافظه ام،لنـــــــگ می شود..........گاهی کـــــــجا؟...و کــی؟...چرا عاشقت شدم؟!...آیا... توهم...دلت...چو دلم....سنگ می شود گاهی؟!
زمان
می خواهید زمان بی اندازه و اندازه ناپذیررا اندازه بگیرید.
ومی خواهید مطابق فصل هاو ساعت های خودتان و حتی روحتان رفتار کنید.حتی می خواهید زمان را رودی سازید و در کنارش بنشینید وگذر آب های آن راببینید و صدای ریزش آن رابشنوید.
اگرخودرا به زمان محدود نکنی به درستی درمیابی که زندگی محدودیت زمان را نمیداند.
ومی داند که دیروز همین خاطرهء امروزاست و فردا رویای امروز.
ونیرویی که در تو می خواند و می انیشد،هنوز در همان ثانیه ی اولی است که ستاره هارا در آسمان پراکند.
کیست بین شما که نداند نیروی مهر ورزیش بی انتهاست؟
با این وجود،کیست که نمی داند این محبت،بدون پایان،در عمق وجودش در بند است و از فکر مهربانی به فکردیگر و ازعمل محبت آمیزی به کارهای محبت آمیزدیگرانتقال نمی یابد؟
و زمان،آیا زمان هم چون محبت تقسیم ناپذیر و لامکان نیست؟
لیک اگر ناگزیرید که زمان را دراندیشه هایتان به فصل های مختلف تقسیم کنید،پس بگذارید هرفصلی همه ی فصل های دیگررادربرگیرد.
وبگذارید اکنون،با یادها گذشته را در آغوش گیرد و آینده را با شوق و مهربانی.
براى جهت يابى و يافتن مسيردر مكانهاى ناشناس معمول اين است كه از نشانه ها و علائم برجسته ومشخص استفاده نماييم.خلبانان و دريانوردان از قطب نماها و زاويه ياب ها در تعيين خط سير خود استفاده سرشار مى برند.براى ستاره شناس نيز تعدادى از اين نشانه ها وجود دارد كه مبداشناسايى آسمان قرارمى گيرد.معروفترين اين علائم در مناطق شمالى,هفت ستاره ى دب اكبراست كه به علت سهولت يافتن و بخصوص ازاين نظركه هيچگاه غروب نمى كنندوپيوسته بالاى افق قرار دارند بهترين نشانه ى مبدا مى باشد.در شبهاى پاييزتقريبا بالاى سر قرار داشته وحتى در پايين ترين نقطه خوديعنى درشبهاى زمستان نيز بالاى افق شمال خودنمايى مى كند. بنات النعش يا دب اكبريكى از قديمى ترين صورفلكى مى باشد و بطليموس ان را در اعداد چهل و هشت صورت فلكى كه مى شناخته ذكر نموده است.از نظر باستان شناسى دب اكبر يا خرس بزرگ در اصل كاليستو نديمه ى الهه ى جونو و دختر پادشاه آركاد ليكالون بوده كه چون زيبايى خيره كننده اى داشته مورد خشم وحسد جونو قرار گرفته وبراى حمايت او ژوپيتر پادشاه المپ او را به شكل خرس در آورده ودر آسمان قرارمى دهد. روزى آركاس فرزند كاليستوهنگام شكار خرس مزبور را ديده وهنگامى كه مى خواست با نيزه اش سينه ى او را سوراخ كند ژوپيتر دخالت كرده و آركاس را نيز به شكل خرس(دب اصغر) دركنارمادرجاى مى دهد. شايد ازخودتون مى پرسيد اين همه مقدمه چينى براى چى بود؟!حتما اون دسته ازدوستانم(دانشجويان پيام نور)كه درس فارسى عمومى رو پاس كردند شعرمهرخوبان علامه طباطبايى رو خوندن. چندروزپيش كه داشتم اين شعرو مى خوندم يكهو چشمم به اسم خودم افتاد جالبتراينكه درقسمت توضيحات معنيشو نوشته بود(البته مامانم وقتى خيلى كوچيك بودم دقيقا همينجورى معنى كرده بود). ستاره اى ريزدردب اكبركه باچشم غيرمسلح دشوارتوان ديد.درقديم ازآن براى سنجش بينايى استفاده مى كردند.
بعد از 1يا 2سال شايدم 3سال بالاخره پريروز موفق شدم طبقه ى پايينى كمدمو تميز كنم.خيلى وقت بود تصميم داشتم اينكارو بكنم چون از بى نظمى به شدت متنفرم اما متاسفانه وقت نمى كردم. چقدر بهم ريخته بود.خوب شد تميزش كردم.باعث شد خيلى از خاطرات گذشتمو كه دلم براشون تنگ شده بود به ياد بيارم. اول تمام وسايل داخل كمدو بيرون ريختم.بعد با كمك خواهرم مجله هاى موفقيت رو كه از شماره ى 94خريده بودم تاشماره ى 135رو داخل نايلكس گذاشتيم و برديم تو انبارى گذاشتيم. من كه تا اون موقع مجله ى روزهاى زندگى مى خوندم با خودم گفتم خوب چه اشكالى داره 1بار هم اينو امتحان مى كنم شايد بهتر از اون بود. مجله ها رو كه گذاشتيم تو انبارى برگشتيم بالا.يه سرى برگه كه روشون نقاشى كشيده بودم پخش و پلا اون وسط افتاده بودند.يكى يكى برداشتمشون و نگاهشون كردم.اين دفعه رفتم به دوران راهنمايى تو كلاس اكثر بچه ها نقاشى رنگ روغن كارمى كردند اما نمى دونم چرا من هيچ وقت به يادگيرى اين نقاشى علاقه نداشتم.با موافقت استادم نقاشى با آبرنگ رو ياد گرفتم.البته استاد اصرار كرد اول كمى طراحى تمرين كنم.چون قبلا كلاس طراحى رفته بودم به سرعت اين مرحله رو گذروندم و رفتم سراغ آبرنگ. يكى از طراحى هايى كه با مداد B4 كشيدم و2تا از نقاشى هاى آبرنگمو اينجا مى گذارم. چند تا برگه ى نقاشى و طراحى ديگه هم بود كه مربوط به يكسال پيش كه كلاس طراحى سنتى مى رفتم بود. برگه هارو از هم جدا كردم و داخل نايلكسى گذاشتم و سرشونو چسب زدم كه خاكى نشن. ميون اون شلوغى ناگهان چشمم به تقويم سال 82 افتاد.سالى پر از خاطره(گرچند تمام سالهاى زندگى من پر از خاطرست). تقويم و باز كردم............................. ]فعلا وقت ندارم ادامشو بنويسم.صبح تا حالا هيچى نخوندم.آخه 5 واحد ترم تابستونه گرفتم كه شايد كمى از عقب افتادگيه واحدهامو جبران كنم.خاطرات شيرينه سال 82 رو ان شاءالله چند روز ديگه مى نويسم.به دوستاى خوبم مژگان و رقيه هم پيشنهاد مى كنم حتما بخونن[
سلام ,سلام سلام من به گرميه دلاتون به خنده ى قشنگه رو لباتون به پاكيه مرام گذاشتناتون كه والا كشته منواين كاراتون هرچى بگيد حق داريد.مى دونم اين دفعه خيلى طول كشيد تا پست جديدو بذارم.اما يكمم بهم حق بديد. تقريبا دوماه كامپيوترم قاطى كرده بود نمى دونم چش بود.واسه همين مجبور شدم 2بار ويندوزشوعوض كنم.اول فكركردم شايد ويروسى شده.ويروس ياب Kaspersky نصب كردم.هيچى نشون نداد.بعد فكر كردم شايد من ويندوزو بد نصب كردم و ويروس يابى كه نصب كردم به درد نمى خوره به خاطره همين با كلى مكافات بردمش قائمشهر پيش داييم تا 3باره ويندوزو نصب كرد و با ويروس ياب 10 روز پيش به روز شده ى McAfee 1دوراسكن كرد اما خوشبختانه بازم خبرى از ويروس نبود.تا يادم نرفته اينجا هم يه تشكر مخصوص ازدايى جونم مى كنم. از 17 تا 27 خردادهم كه امتحان ترم داشتم. بعد از اونم چون ديراقدام كرده بودم متاسفانه موفق نشدم تو كلاساى تابستونه فنى حرفه اى ثبت نام كنم.واسه رباتيك هم كه پژوهش سرا رفتم گفتند فقط به دانش آموزا آموزش مى دن.هيئت شطرنج هم تا 6تير به خاطر مسابقات تعطيله.ضد حال پشت سرهم.ديگه حالى واسه پست گذاشتنم مى مونه؟! فعلا خودمو با خوندن كتاباى "زندگينامه دكترحسابى(نگارش:ايرج حسابى)" و"شاهزاده كوچولو" و رفتن به بانك و تنظيم POS سرگرم كردم اما اين كارا اصلا راضيم نمى كنن.خيلى دلم مى خواد تو تابستون برنامه نويسى جاوا روهم ياد بگيرم اما به قول يكى از دوستام حسسش نيست.شايد كسانى كه اين پستو مى خونن پيش خودشون بگن اين دختره چقدرپرتوقعه اما مطمئنن بدترازمنو نديدن.پس اگه بگم حتما بايد ترم تابستونه بگيرم چى مى گن. اما اگه راستشو بخوا يد همه ى اينا بهانه بود.يعنى اول قصد داشتم يه پست ديگه بذارم اما بعد تصميم عوض شد.يه مدته از دست خيلى ها دلگيرم.چيزايى شنيدم از كسانى كه وا قعا,انتظارشو نداشتم و اين باعث تغيير برخورد و دورى من از خيلى ها شد.فقط از دوستانى كه اين مطلبو مى خونن خواهش مى كنم هروقت رفتارم يا گفتارم يا به زبون ساده تراگه حرفى زدم كه باعث سوء تفاهم يا ناراحتيتون شد فقط وفقط بازم تاكيد مى كنم فقط به خودم بگيد.شايد برداشت شما از رفتارمن متفاوت ازمنظورمن باشه. دعاى پايانى: اميدوارم ديگه هيچ سوء تفاهمى بين هيچ كس نباشه(به خصوص دوستاى من چون همشونو دوست دارم).
هرچی دیروز درس ++c خستم کرد و احساس ناامیدی بهم دست داد و همش به این فکر می کردم که حالا تو این وقت کم کدوم درسو بخونم امروز که بعد از کلاس premiere رفتم بانک ملى کلی بهم خوش گذشت و کمی به آینده امید وار شدم. آقای ساداتیان طریقه ی پارتيشن بندى يا همون تقسیم بندی هارد و نصب Windows server2000 رو بهم ياد داد و windows server شعبه ى خيابون فرهنگ و خودم به تنهايى نصب كردم. به خانم جمالى كمك كردم و تنظيمات 3 تا از دستگاه هاى كارت خوان مربوط به نمايندگى موبايل,خواربار فروشى اصغرى و شركت ايرتويا رو انجام دادم. خلاصه اينكه امروز چيزايى كه دوست داشتم و ياد گرفتم و اصلا هم خسته نشدم. حالا آمادم با كلى انرژى درساى عقب افتادمو بخونم و خودمو به بقيه ى بچه ها برسونم.مخصوصا بيستم كه امتحان premiere رو بدم وقتم بيشتر مى شه.نمى دونم چرا اين جورى شد.من و عاطى اين ترم شروع خيلى خوبى داشتيم تا اين حد كه حتى قبل از شروع كلاس ها از هر درس 1فصل و خونده بوديم اما نمى دونم چى شد كه... عاطى جون اگه اين پست و مى خونى بهت مى گم هنوزم دير نشده.مى دونم اين جمله هيچ وقت يادت نمى ره: خواستن توانستن است ما مى خوايم و مى تونيم.پس به اميد ساختن آينده اى بهتر با هم تلاش مى كنيم و هيچ وقت نااميد نمى شيم.مگه نه؟ بيا با اين جمله ى مثبت دوباره شروع كنيم: هميشه براى دلسرد شدن زود است ادامه دادن را ادامه دهيد
|
درباره
آرشیوتیر 1388اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 پیوندها
سکوت من ترانه های بی صداست (عاطفه)
کتابخانه ایران |